خیس احساس

وقتی که زیر بارون مجسمه می شم ، سرم رو کج می کنم و بالا می گیرم تا هر قطره رو حس کنم ، آهنگ رنگ می زنه به همه ی این قطره ها ، اون موقع حاضرم عزراییل بیاد سراغم ، ببوسمش و باهاش پرواز کنم ، انگار که دیگه هیچ آرزویی ندارم.
از همه چی خالی می شم و پر بارون می شم ، ساعت ها همون طور وای می ستم ، اطرافیانم رد می شن و منو میبینن که بارون مسخم کرده، اگه می دونستند که من چه حسی دارم ، همون جا خود کشی می کردند، انگار اشک و عشق رو با هم قاطی کنی هم بزنی و لمسش کنی ، بهترینه…

و این حس که فک می کنم ، لعنت شده ام که نمی باره اونطوری که شب بباره ، هر  بار از خواب پاشی ، لالایی بارونو بشنوی ، بری دم پنجره ببینیش کنار نور چراغ داره می رقصه ، با چاله ی آب بازی می کنه و برات دست تکون می ده ،
صبح بارون بیدارت کنه و بت سلام کنه ، با بارون بری بیرون با بارون بیای و بشی بارون و بارون و بارون…


درباره‌ی این ورودی