نوشتنی…
یعنی «اینها»یی که میان یه هاچ بک رو ور می دارن صندلی خلبانی میزارن توش و سیستم می بندن و بلد هم نیستن درس باهاش کار کنن یه کم بیس و تریبلش رو تنظیم کنن… آدم یاد اون قدیما می افته که «یکی» میرفت یه ژیان می خرید روکش چرم بنز می بست روش ولی هم چنان دنده ش با نمک بود… باز اون «یکی» ها خوب تر بودن چون دنده با نمک بود نه دیگه که مثل «اینها» کثیف باشن…
اینکه انگشت هات مدتیه سر و بی حس شدن و نمی تونی راحت ساز بزنی و استادت میاد بهت می گه تو که اینجوری نبودی و مات مات نگاش می کنی که نمی دونی چه جوری توضیح بدی…
عینک خوبت همیشه نصف موهاتو میکنه ! چه لطفی…
اینکه هر چی هوا سرد می شه و یه من دو من لباس می پوشی باز برمیگردی می گی من عاشق هوای سردم…
اینکه دیگه نوشتنی ای نمونده چیزی که مونده لبخند و اشکه، چون هر چه قدر که قبلا خودت بر پایه ی احساس بودی الان جهان بر پایه ی احساسه و احساس مقدس تر از اینه که بخواد نوشته بشه…
حضرت بت بنده، هر کی هر جا هر کس رو خدا می بینه توی حرفه ی خودش یه حضرت می زاره پشتش، مثلا گیاه درمانی : به قول حضرت رازی… درک کاملی ندارم ترجیح می دم بگم به قول بت عزیز…
تهش هم این کد های ربوت گیر ی که میگن عدد یا عبارت رو به رو را تایپ کنید، عدد فارسی داده ولی باید براش انگلیسی [یعنی با کیبورد انگلیسی ] تایپ کنی تا قبول کنه…
و بعد از ته اینکه قدیما وقتی یکی داغون بود می شستم برا هم دردی باهاش گریه می کردم ولی الانا یاد گرفتم که به جا گریه کردن سعی کنم یه کوچولو هر چه قدر هم که کم، خوشحالش کنم چون تو تنهایی خودش بلده گریه کنه…
من… تغییراتی کردم قد وقتی که دستهامو کامل باز می کنم، اما تهش هم همون بچه گربه ی چموشم…
دربارهٔ این ورودی
شما هماکنون در حال خواندن “نوشتنی…”، ورودیای از leotic هستید
- منتشر شده:
- ژانویه 23, 2012 / 1:44 ب.ظ.
- دسته:
- ...
- برچسبها:
۱ دیدگاه
جهش به فرم دیدگاهها | آراِساِس دیدگاهها [؟] | شناساگر دنبالک [؟]